قهرمان ميرزا عين السلطنه

773

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

شد . يك نفر عاجز آنجا بود قبل از آمدن حمامى ديده بودم براى معالجه آمده چشمش به او افتاده يك تشرى زد كه من نزديك بود فرار كنم . مردكه را بيرون كرد . ديگرى ايستاده بود ، به او چيزى گفت . مرد كه جلو آمده گفت حمامى اين است . اين لفظ را آرام گفت . او گمان كرد نگفته است . داد زد بگو من حمامى ، بگو من حمامى . اين مرتبه بلندتر گفت . حمامى اينجا اين مرد است . گفت حالا شناختى ؟ گفتم بلى . رفت آب سرد داخل كرده چند مرتبه تا من بودم بيرون رفته داخل شد . من هم لاينقطع خنده مىكردم . سليمان ميرزا هم از حركات حمامى در تعجب بود . ناهار خوبى نداشتيم . بعد از خواب به آب نرفته سوار شدم تا رينه رفتم . تعزيه مىخواندند هرچه گشتيم شكارى به دست نيامد . يك شال و يك پيراهنى كتان به يك تومان خريدم . ديگرى داشت و به اعلى درجه گران مىگفت . يك شال را هشت تومان مىگفت . صحافباشى و انگليسىدانى منزل آمدم خواستم حمام بروم حسين گفت اسماعيل خان سرتيپ پسر صحافباشى مرحوم آمده و شما را مىخواست . در سرچشمهء آب نشسته بودم آمد . برادرش صحافباشى هم بود . ديگرى وارد شد ، انتظام الاطباء معرفى كرد . جوان و خوش‌صحبت بود . نوكرش گم شده چادرى كه همراه داشته بودند برده . يك آفتاب‌گردان برايشان دادم زدند . خيلى صحبت كرديم . انگليسى خوب مىداند . مدتها در هندوستان نزد سالار جنگ نظام الملك دكن بوده . فرنگستان هم با او رفته . پس از فوت او طهران آمده . پدرش فوت شد . پدر خنده‌دار غريبى داشت . تفصيل دارد . هرقسم بود خودى داخل نوكرى كرده به توسط اين و آن سرتيپ دوم شده پانصد تومان از اصل ماليات مواجب گرفت . برادر كوچكش حالا صحافباشى است . به هندوستان رفته اجناس زيادى آورده مشغول تجارت شده . حالا سرمايهء خوبى به هم رسانيده‌اند . هم نوكر ديوان هستند و هم مشغول كسب و تجارت . كارشان بسيار خوب [ است ] . هيچ طرف نسبت با پدرشان نيستند . مدتى صحبت كرديم . وقت تنگ شده حمام نرفتم . ديوان اشعار فرخى همراه است و چقدر اشعار خوب دارد . قصيدهء داغگاه از قصايد نيكوى اوست . چند شعر از آن‌كه مناسب هوا و سبزه اين‌جا است نوشته شد : چون پرند نيلگون بر روى بندد مرغزار * پرنيان هفت رنگ اندر سر آرد كوهسار خاك را چون ناف آهو مشك زايد بىقياس * بيد را چون پر طوطى برگ رويد بىشمار دوش وقت نيم‌شب بوى بهار آورد باد * حبذا باد شمال و خرما بوى بهار باد گوئى مشك سوده دارد اندر آستين * باغ گوئى لعبتان ساده دارد در كنار ارغوان لعل بدخشى دارد اندر مرسله * نسترن لولوى لالا دارد اندر گوشوار تا برآيد جامهاى سرخ‌رنگ از شاخ گل * پنجه‌هاى دست مردم سر برون كرد از چنار باغ بوقلمون لباس و راغ بوقلمون نماى * آب مرواريد رنگ و ابر مرواريد بار راست پندارى كه خلعت‌هاى زرين يافتند * باغهاى پرنگار از داغهاى شهريار